
نور ميبارد در اين تاريكي!
چشم ها را بستند،
آرزوها مردند،
"كاش"ها نيست شدند...
درد ميبارد در اين ظلمت ِ شب!
خستگي ها كم نيست!
درك كن اين حس را....
و اگر من در اين شهر "خدا" ميبودم شايدم ميكشتم هر كه درد داشت در اين شهر ِ سياه!
كه بميرد، شايد آن وقت راحت بشود از این دردِ عميق!
كه كمي خستگي اش در برود....
و اگر من خدا میبودم میگرفتم از این "انسان"ها، زندگی هاشان را!
که همین انسان ها، که خدا میداند، که چه دردی دارند....
قلب ها را باید شست!
جور دیگر باید زیست!
خستگی هامان کم نیست....
که شقایق هم مرد! من چرا زنده بمانم دیگر؟
نور میبارد در این تاریکی!
خسته از هرچه که دارم اینجا
ترک خواهم کرد همه را من امشب!.......
|